تبليغاتX
ღ♥ღ سلطان قلبها ღ♥ღ
ღ♥ღ سلطان قلبها ღ♥ღ
نمیدونم
 

 

                    

نمی دونم چرا ، ولی احساس می کنم

 که تو همچون دریایی و من همچون قایقی هستم۰

که خود را در میان موجهای خروشان 

 دریای دل تو می بینم ۰ولی با این وجود، استوار در

 جای خود ایستاده ام۰و به افق دورتر

 از دست راس می نگرم۰که در این بین، در ذهن 

 اندیشه ای را مرور می کنم۰که چهار

 چوب ان را از مهرو محبت و صفا و صمیمیت ،

 ساخته ام۰که در ان از عشق بادبانیست ۰

و نسیم ملایمی که از سوی تو بلند می شود ، ان 

 را به حرکت در می اورد۰که مرا با

 خود به ان سوی زندگی می برد۰ولی افسوس تند بادی،

 کل ان چیزی را که با عشق در کنار

 هم چیده ام ،از بین می برد ۰ و مرا با کلی خاطره،

در تنهایی فرو می برد۰

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:22 |

عاشق & عاشق تر
             

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:20 |

به رهایی سوگند

به رهایی سوگند ...!!!

واژه ایی در قفس است !

به رهایی سوگند ...!!!

قلب من در دستت ... یاد تو در قلبم ...!

اوج پرواز راها یی است ولی ... باورش در من نیست

که در این فاصله ها ...

یاد مهتاب به اندازه ی شبها

غم به اندازه ی شادی باشد

به رهایی سوگند ...!!!

من کلامم پی تو می گردد

پی جا پای تو در کلبه ی تاریک دلم

من به آغاز زمین نزدیکم .... و به پایانی دور ...

تشنه ی زمزمه ام.....

.... لحظه ها می گذرد ....

آنچه بگذشت نمی آید باز !

به رهایی سوگند ...!!!

که اگر می خندم  خنده ام بی ثمر است !!!

و اگر می گریم  گریه ام بیهوده است !!!

و فقط می گویم :

به   رهایی    سوگند   :

((.................... دوستت می دارم ....................))

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:18 |

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز
 

سلام به دوستان عزیزم

پیشاپیش سال جدید رو به شما و خانواده ی محترمتان تبریک عرض می کنم امیدوارم سال خوشی را همراه با خانواده یتان داشته باشید

 

عید همگی مبارک

 

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 19:7 |

عشق از دیدگاه معلم
 

عشق از ديدگاه معلم

 دوستون دارم

Y  عشق از ديدگاه معلم Y

دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود.

دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد.

دبيردينی:عشق يک محبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است.

دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن

دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند.

دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد.

دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند!!!

             

 

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 19:5 |

عاشقتم

عاشقتم

نمیخوام بگم که قدر یه دنیا دوستت دارم
چون دنیا یه روز تموم میشه

نمیخوام بگم که مثل گلی
چون گل هم یه روز پژمرده میشه
نمیخوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس
چون شب هم بالاخره تموم میشه
نمیخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی
چون اب که همیشه پاک نمیمونه
نمیخوام بگم که دوستت دارم
چون منکه اصلا دوستت ندارم
بلکه من عاشقتم
|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 19:4 |

عشق
 

Image hosted by TinyPic.comعشقImage hosted by TinyPic.com

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است،
عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،
عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ،
عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 19:2 |

سال نو مبارک باد

زندگي زد، آدم رقصيد.

 

 آدم رقصيد، زندگي عرق کرد .

 

زندگي عرق کرد، آدم چاييد.

 

آدم ...چاييد، زندگي تب کرد.

 

آدم لرزييد، زندگي ترک برداشت.

 

زندگي ترک برداشت، هيچ کس درد آدم را نفهميد...............

 

 

 

اميدوارم سال جديد رو با هفت سيني از :

 

1) سلامت 2)سربلندي3)سرور4)سرسبزي5)صميميت

 

6)سرخوشي7)سعادت شروع کني

 

 با آرزوي 12 ماه شادي ..52هفته خنده....365روز سلامتي....

 

8760 ساعت عشق...525600 دقيقه موفقيت....3153000 ثانيه دوستي.

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 17:2 |

نمی توانم فراموشت کنم

چگونه فراموشت کنم که تو مرا از خرابه های بی کسی به قصر عشق هدایت کردی

 

عاشقی بی قرار یاری با وفا برای خویش ساختی

    

                                                            اهو بره ای که دوستی گرگ را پذیرفتی

 

و برای اشک های من شانه هایت را ارزانی داشتی

 

                                                   و با صداقت عاشقانه ات دلم را بدست اوردی

 

چگونه فراموشت کنم که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم

 

                                        و طپش قلبت را حس کردم

 

به جستجوی یافتند در درگاه پروردگاردعا می کردم که خدا پس کی او را خواهم یافت

 

چگون فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 14:37 |

قول
 

                                                ( قول )

 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو  قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاري

 

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 14:33 |

امید زندگی
تقدیم به امید زندگانیم:

تقدیم به امید زندگانی ام به شکوه شب و شکوه مهتاب . به

اشکهای سوزان روی گونه هایت. تقدیم به خنده های دلنشینت

ونگاه های پنهانت. تقدیم به تو ای خیال من .ای آسمان قلبم

وای سر چشمه ی الهام من تقدیم به تو ای محبوبترین قلبم.

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 13:25 |

شب مهتابی

در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یا گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگر
و با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آنهمه مهتاب شبها که
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست
دل سیرم!

به تو گفتم که نذری دارم و امشب ادای نذر خواهم کرد
از امشب در حیاط خانه دستم را به سوی آسمان پرواز خواهم داد
و از آن خالق هستی که دستم را از اوج کبریا پس داد و بر دستان تو بنهاد
خواهم خواست
دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند
و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد
و از تو عشق را این بار بستاند
به دست من من دلپاک بسپارد
که عمری عشق را فریاد سازم با شکیبایی....
_____________
 هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود
در خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم.
____________
|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 1:54 |

باز هم خاطره ام یاری داد
که در این صبح سپید آرزو
باز گویم غم دل با تو که از شهر  غزل می آیی
درک غم, راز دلم, بهتر و بهتر تو فقط می دانی
یاد دارم که شبی تار و سیاه
من و دل ساکت و آرام ولی منتظر حادثه ای
در کمینگاه زمان
در پی گام نهادن رو به فرداها بودم
ناگهان دست فلک باز ربود
شاخه نازک آمال دلم
پر گشود از دل من آه زمان
اشک جاری شد و غم مهمان
و از آن وقت دگر هیچ ندانم
که چسان من بودم؟
 که چسان من هستم؟
و چرا می مانم ؟
شانه گریه من کو کجاست؟
آه وقت وداع باز رسید
سر من گوشه دیوار گریست
|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 1:52 |

( کسی رو جزء تو ندارم )

                            ( کسی رو جزء تو ندارم )

 

به نام ان که عشق را افرید و کاروان مقدس ان را در پهنه خاکستری

 

رنگ زمین به حرکت در اورد

 

کسی را در زندگی ندارم تا همچون دیگر نویسندگان نوشته ام رابه او

 

تقدیم کنم . شما را غمخوار خود می دانم و گفته هایم را با شما در میان

 

می گذارم

 

می توانم از روی نشانهایی که فقط من از انها مطلع هستم به

 

احساساتت پی ببرم ‍‍‍‍‍. از ژرفای نگاهت عمق بصیرتت را جستجو

 

می کنم . از روی صدای گرفته ات به تکلم دلت پاسخ می گویم واز رنگ

 

رخسارت به تمام انچه که در وجودت است پی  می برم . کشتزار

 

گفته هایم را با اشک ابیاری می کنم

|+| نوشته شده توسط مریم و داداش جواد در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 23:54 |